- نویسنده:سامی
- تاریخ:27 ارديبهشت 1391
- عنوان موضوع: <-PostCategory->
- نویسنده:sajad
- تاریخ:13 ارديبهشت 1391
- عنوان موضوع: <-PostCategory->
آن شب شب نحسی بود ...
با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟
دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...
گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...
دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...
پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟
دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...
پسر : نه به خدا من عاشقتم ...
دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...
پسر آهی کشید و گفت نه تو رو خدا نمی خوام از دستت بدم ...
صدای قطع شدن مکالمه آمد ...
تازه به خانه رسیده بود ... وارد اتاقش شد و با دیدن عکس او در پشت زمینه ی کامپیوترش ، اشکش جاری شد ...
آهنگ مورد علاقه ی او را گذاشت تا پخش شود ...
به اواسط آهنگ رسیده بود که بغضش ترکید ...
بود و نبودم ... همه وجودم ... آروم جونم ... واست می خونم ... دل نگرونم اگه نباشی بدون چشمات مگه میتونم ؟
گرمی دستات ... برق اون نگاه ... یادم نمیره طعم بوسه هات ... کاشکی بدونی اگه نباشی ... می شکنه قلبم بی تو و صدات ...
و می گریست ...
بدون شام خوردن به رختخواب رفت ... و با فکر او به خواب ...
ساعت 3:12 بامداد بود ... از جا پرید ... خواب او را دیده بود ...
بلند شد و روی تختش نشست ... به بی معنی بودن زندگی بدون او پی برده بود ...
نمی خواست دیگر با هیچ کسی باشد ... پیامکی ارسال کرد :
" الان که این پیامک رو می خونی جسمم با تو غریبه شده ولی بدون روحم همیشه دوست داره ، دیدار به روز بیداری بدن ها ... دوستت دارم ... بای "
به بیرون از اتاقش رفت ... داخل آشپز خانه شد ...
پنجره ی آشپز خانه به اندازه ی او بزرگ بود ...
داخل کوچه را نگاهی کرد ...
سکوت در کوچه ی ساختمانشان فریاد می کشید ...
پنجره را باز کرد ...
با باز شدن پنجره ، شب به داخل خانه نفوذ کرد ...
پاهایش را از پنجره بیرون گذاشت ... و بدنش هنوز لب پنجره بود ...
و وداع کرد ...
صدایی سرد از کوچه آمد ... ساعت 3:34 دقیقه بامداد بود ... جسمی به پایین افتاده بود ...
نخواست مزاحم کسی بشود برای همین نیمه شب را انتخاب کرد ...
و روحش به آرامش ابدی رسید و جسمش نسیب خاک شد ... همانطور که از خاک آمده بود ...
صبح مادرش قبل از اینکه به آشپز خانه برسد داخل اتاق پسر شد ...
پسر را نیافت ...
ولی گوشی او را در حال زنگ خوردن دید ...
تماس هایی پشت سر هم و بی وقفه از یک دختر ...
و ده ها پیام یکسان در گوشی دید که تازه از طرف دختر ارسال شده بودند :
" نه تورو خدا نه ... نمی خوام دیگه ازت جدا باشم .... فکر کن حرفای دیشبم فقط یه شوخی بود ...
تورو خدا ازم جدا نشو .... بخدا منم دوستت دارم "
زمان ارسال پیام ساعت 3:35 دقیقه ی بامداد بود ...
و مادر ... وارد آشپز خانه شد ... طبق عادت از پنجره به پایین نگاهی کرد ....
نامردی اگه بخونی وحرف دلتو نگی......
- نویسنده:سامی
- تاریخ:23 فروردين 1391
- عنوان موضوع: <-PostCategory->
- نویسنده:sajad
- تاریخ:13 فروردين 1391
- عنوان موضوع: <-PostCategory->
بنشین و بلند بلند سکوت حرف های مرا گوش کن
هرکس به دیدنم آمد یاس و مریم دستش بود
تو اما.....
با خودت کمی باران بیاور
حرف هایم تشنه اند
نمی دانم چرا سایه ات را از روی رویاهایم پر می دهند
از روی دیوار همسایه ...
از روی سیگار ...
از روی سکوت ...
راستی دارم یاد میگیرم ساده دروغ بگویم
بگویم حالم خوب است بگویم ...
حالا تو قضاوت کن
وقتی دروغ می گویم شبیه کلاغ نمی شوم ؟
شبیه قار قار...
شبیه سیاهی مطلق...
برچسب ها :بنشین و بلند بلند سکوت حرف های مرا گوش کن,
- نویسنده:sajad
- تاریخ:27 اسفند 1390
- عنوان موضوع: <-PostCategory->
چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …
عاشقت هستم…
- نویسنده:sajad
- تاریخ:20 اسفند 1390
- عنوان موضوع: <-PostCategory->
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود
که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم
که عشقش متعلق به من باشه . اما اون
...توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست .
من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام
فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم
..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش
قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش.
نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.
وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم
متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که
عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و
خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه
، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی
خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم
. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت
:"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم
که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم
با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر"
. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .
من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم
، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان
همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق
به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این
رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی
" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از
اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا
رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته
ها روی صحنه رفته بود
تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه
. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ،
قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ،
با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو
در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم
گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ،
میخوام که بدونه
، من
نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما.
.. من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون
دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله
" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای
ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.
اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ،
اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط
"داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی
هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی
خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان
دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر
خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران
تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای
من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو
میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که
نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم.
اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو
داشتم که به من بگه دوستم داره. ....
ای کاش این کار رو کرده بودم
برچسب ها :وقتی سر کلاس درس نشسته بودم.....,
- نویسنده:sajad
- تاریخ:16 اسفند 1390
- عنوان موضوع: <-PostCategory->




